تغییر به نامِ تو!

1,2,3 امتحان می کنیــم!!

منکه هنوز به بیان وارد نیستم:|


خوب من برگشتم به دنیای وبلاگ نویسی البته با کمی تغییرات. بیشتر از یکبار آن هم به خاطر اینکه گفتم حتمنات ناخواسته بود و به هرحال سفت و سخت چسبیده بودم به نوستالوژیکهایم:دی، فرصت دادم به ... ولی خوب دیگر دیدم اگر بمانم همانجا برای خودم خیلی چیزهایم زیر سوال میرود.

الان هم با وجود وارد نبودن به این سیستم و پانل مدیریت به هرحال می خواهم که اینجا باشم. اصلا هم از این کوچ ناراحت نیستم. چه بسا عبرتی باشد برای سایرین:دی الکی مثلن خیلی وبلاگم اونجا مهم بود.

اینطوری شد دیگه :)

تعادل چیزِ خوبیست، اما برقرار کردنش کمی سخت است. فرقی نمیکند چه در شبِ کندی کراش چه در زندگی..
خاطرم هست آن شب، دفترم را برداشتم تا هیجانِ ناشی از خواندنِ یک متن را که بی تابم کرده بود آرام کنم. در یک عملیاتِ جوگیرانه هدف اول را یک چیزِ به ظاهر محال در دور دستهایِ خیالم انتخاب کردم که با اطمینان از نرسیدن به آن هیچ زمانی حتی برایش تلاش هم نکرده بودم، دو هدف دیگر، ساده و بنابر شرایط نوشته شد. قبل از آنکه خواب به سراغم بی آید برای دو موردِ اول تاریخ و راه های نزدیک شدن به آن را نوشتم. از آنجایی که هدفِ دوم مربوط به مسائل درسی میشد و واجبتر از دیگر اهداف، مدام به دفتر سر میزدم و نوشته هایم را مرور میکردم. انگیزه و تلاشم را بیشتر میکرد. یک هفته بعد، کارهایِ مربوط به درسم در آن زمان باید انجام میشد و شد، ولی بعد از آن نه جوی بود نه فضایی نه هیچ ستاره ای در ذهنم برای چشمک زدن و جذب من به تلاش. کلا یک جوری که نمیدانم دفتر را گم کردم. من هم که در کل خیلی سرخوش هرچه پیش آید خوش آید.. همین امروز برای برداشتنِ کتابی دستم را زیر تحت بردم اشتباها همین دفترِ مذکور را پیدا کردم. از آخر به اول، عنوان هدف سوم به تنهایی نوشته شده بود، صفحه را به قبل ورق زدم خوب دومی را که همان موقع ها انجامش داده بودم، صفحه قبلتر را آوردم، هدف اول.. با ناباوری فقط خیره شده بودم، از تاریخی که برایِ خودم معین کرده بودم چند روزی گذشته است، می دانید خیلی ناخودآگاه چند روزیست به آن هدفِ به ظاهر محال رسیده ام. بیایید برایِ رویاهایمان تلاش کنیم. آرزوهایمان را به خاطر ترسهایمان به دوردستها نیندازیم. همه چیز دست یافتنیست اگر فقط خودمان بخواهیم.
بیشتر که حواسم را جمع کردم فهمیدم پسرکِ مو طلاییِ در حالِ بپربپر و شلوغی همانیست که دنبالش بودم. نزدیکش شدم پشت به من خورشید مستقیم به صورتش میتاپید چشمانش را تنگ کرد، وقتی مطمئن شدم فارسی بلد است گفتم کیفش را پیدا کردم و به نگهبانی داده ام، هنوز غرق بازی بود،داشتنِ کیف را انکار کرد، گفتم عکس داخلش خیلی به تو شباهت داشت، تازه دستش را بر روی جیبش کشید و به خاطر آورد یک زمانی هم کیفی داشته، به اتاقک نگهبانی اشاره کردم، فورا به سمتِ نگهبانی دوید. چند دقیقه بعد با خنده از اتاقک نگهبانی بیرون آمد و بی دغدغه به سمتِ دوستانش دوید و دوباره شروع کرد به پریدن. بچه ها بیخیال از هم و غم یک جورهایی بازی را زندگی می کنند آن هم فقط در زمانِ حال، لحظه ای خسته نمی شوند، وقتی بازی وجود دارد دیگر به فکر این نیستند لباسشان پاره یا کثیف باشد، گشنگی دچار افت فشارشان کند، چه کاری کنند تا چشم فلانی دربیاید یا.. آنقدر بازی میکنند (حالا به لطف شرایط امروزی این وسطها کلاسهای مختلف هم میروند) که آخرِ شب اگر رضایت دادند تا بخوابند، بیخیالِ دنیا، چشمها را نبسته خوابشان میبرد و صبح دوباره به عشقِ بازی بیدار میشوند. فرقی هم ندارد چه زمانهایِ ما که عاشقِ وسط بازی، گرگم به هوا و این مدل بازی ها بودیم چه بچه های امروزی که سرشان مدام داخلِ تبلت و گوشی است. کودکیهایم مرا ببخش که به سادگی تمامِ خوبی هایی که دنیایم را با آنها آشنا کردی از خاطر برده ام.
یک همسایه ای هم داریم به گونه ای خاص در نوعِ خودش. فُراگزمپل، هربار سرمان پایین است یا حواسمان پرتِ جایی و متوجه حضور ایشان نمیشویم، جلو می آید با لبی خندان که چه عرض کنم نیشی باز، مهربان که جای خود دارد یک جوری خیلی صمیمی در حدِ نسبتی چون خواهر، دستم را می فشارد و بدونِ استثنا، همه آن بارها میپرسد عـــه مگر هنوز نرفته ای؟؟؟ من هم خوشحال از این مصاحبت با لبخند می گویم نه، بعد از کمی حال و احوال خداحافظی میکنیم و رد میشویم. حالا همین همسایه را تصور کنید هربار که من اول میبینمش با نیشِ بـــاز به معنیِ واقعی، میروم جلو، سلام میکنم، آنوقت زیرِ چشمی یک نگاهِ عاقل اندر صفیه به من می اندازد بدونِ هیچ لبخند یک حالتِ خنثیِ مایل به چندِش به خود میگیرد، تمامِ زورِ خود را جمع میکند، یک سلامِ خشک و خالی تحویلم میدهد، در ادامه سرش را با یک حرکتِ موزون به آنور دقیقا پشت به من، می چرخاند که گویی در دلش میگوید پیف پیف و از من می گذرد. حالا آن نیشِ بازِ من را هم تصور کنید چگونه جمع میشود:دی
فرقی ندارد وقتی آنقدر عمیق زل زده ایم به دوردستهایِ مجازی، انگار چشمهایمان را بسته ایم. در پارک مینشینیم اما آبیِ آسمان را بالایِ سرمان نمیبینیم، سبزیِ اطراف روحمان را تازه نمیکند، بدونِ آنکه نفسِ عمیقی بکشیم و جانمان را از هوای تازه پرکنیم، سرمان را انداخته ایم پایین محو شده ایم در قطعه چند اینچیِ کوچکِ درونِ دستمان، پی در پی لایک می زنیم و مدام تایپ میکنیم، خود را غرق میکنیم بی آنکه به چیزهای دیگر حتی فکر کنیم؟! گهگاه در گذرِ این ساعت ها دلمان شکسته می شود، بازهم سرمان را بالا نمی آوریم تا اجازه دهیم نسیم، صورتمان را با لطافتش نوازش کند و زخم هایمان التیام یابند، بیشترِ بیشترش را خودمان باعث می شویم که غم بیاید بنشیند صاف میانِ قلبمان. آن وقت چگونه دنیا و بازیِ زمانه را محکوم می کنیم؟!
هنوز نتونستم حکایتِ تایید نکردنِ کامنتا یا پاک کردنِ آدرسِ کامنت گذارانو از کامنتدونی درک کنم :|
اصلا هم کاکتوس ها موجودات خشنی نیستند خیلی هم لطیف و دوست داشتنی اند. من اشتباه میکردم که در موردِ نگه داری از کاکتوس ها آن ها را ساده می انگاشتم. مراقبت از آنها همچون مراقبت از زیباترین، خوشرنگ ترین و بی خار ترین گیاهان حوصله، دقت، تعهد و صد در صد عشق می خواهد. اصلا هم اینگونه نیست که میتوانی راحت در آفتاب بگذاریشان به خیالِ اینکه کاکتوس هایِ فیلم ها در کویر و زیر آفتاب رشد میکنند. یک وقت هایی که با توجه به زمانِ گفته شده از سمتِ کاکتوس پرورها در آب قرار میگیرند و نزدیکشان اسپیکر در حالِ پخشِ موسیقیست انگار دارند لبخند میزنند. کسی هست راهنمایی ام کند بیشتر خوشحالشان کنم؟!
اینکه خدا همیشه هست درست! یه وقت هایی هم هست که دعا تاثیر خودش را دارد. مثلا لامپ بترکد، شیشه های خورد شده با شدت و سرو صدا به در و دیوار پرت شوند، من هم مرکزِ این اتفاقات ایستاده ام ولی هیچ آسیبی نمیبینم. بعد از یک جیغِ ناگهانیِ بنفش وقتی خیالم راحت می شود سالم هستم، همینطور که با ملاحظه قدم بر میدارم تا پاهایم روی شیشه خورده ها قرار نگیرد، لبخند زنان حسِ یک فاتح را دارم، خیالم جمع میشود که دعای خیرِ او همیشه همراهم است.